باران میبارد آرام آرام و گاهی تند بی صدا بر سرم می ریزد وجودم را پاک می کند و آرامم می کند دستی بر صورتم می کشم گرمای عشق را حس می کنم عشقی مقدس و ابدی فریاد می کشم ای که هستیم ازآن توست دوستت دارم... تو دیگر چرا دلم، چرا تو مرا طرد می کنی؟ مگر تو ندیدی زیر پا گذاشتن دوست داشتنم را! لا اقل تو مراعات کن من حتی با خودم هم قهرم و این دل بی احساس من است که دائما طعنه می زند... مرد است دیگر ... گاهی تند می شود، گاهی عاشقانه می گوید مرد است دیگر... غرورش آسمان و دلش دریاست تو چه میدانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد! تو چه می دانی که چشمانت دنیای او شده! تو چه می دانی از هق هق شبانه او! مرد را فقط مرد میفهمد مـــــــــــرد... زن است دیگر... گاهی آرام آرام ،گاهی پر تلاطم زن است دیگر... همیشه آرام بخش! اما خودش چی؟ آرامـــَش کجاست؟ زن را فقط زن میفهمد زنـــــــــــ! زندگی بافتن یک قالی است نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی نقش و نگار از قبل مشخص شده است تو در این بین فقط می بافی نقش را خوب ببین خوب بباف نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند!!!
![]()
![]()
![]()
به دستِ خود نویسم سرنوشتم را
و خواهم زد رقم حتّـا بهشتــم را .
کدام عاقل برای ِ خویش
امضا می کند حکم جهنم را؟
و یک دیوانه ماتم را؟!
به هر جا می روی
آوای ِ جغد ِ شوم ِ شب
در گوش می پیچد.
و حکم ِ قتل ِ شادی هم
در آبادی
به دستِ شب پرست ِ پیــر
امضـــا شد!
کسی جرأت ندارد
شادمان باشد.
همه یا غرق در دیروز
همه یا غرق در فردا.
و جرأت نیست
کسی در لحظه ها باشد.
وآدم ها نمی دانم
چرا غرقند در دیروز؟
گریزانند از امروز؟
و دمخور جملگی
با ناله ی ِ جانسوز؟
نمی دانم
چرا هرکس برای ِ خود
فراهم کرده صدها بت؟
محبت را نمی دانم
در اینجا برنمی تابد چرا دیگر؟
کسی با عشق و آرامش نمی خوابد!
و عمرش هست در کابوس؛
چه در خواب و چه بیداری
چه در مستی
چه هشیاری.
در اینجا خانه ها تاریک
و معبر ها
همه باریک!
و هر کس خویش را اینجا
بهشتی می کند توصیف.
ولی وقتی
که بحث ِ مرگ در پیش است،
برای خود بسازد زود دست آویز،
از یک بوته ؛
یک خاشاک
حتا نیز!
که بلکه یک نفس دیگر
درون این قفس باشد.
دلیلش چیست؟
چرا از ترکش عاجز هست؟
کسی آیا
نپرسیده است از خود، هرگز این قصه؟
نمی خواهد
از اینجا
رخت بربندد؟
تمام دست ها بسته!
نفس در سینه ها خسته!
ولی وقتی
که بحث مرگ آید در میان،
این ننگ بودن را خریدارند!
بهشتِ آخرت را ساده می بخشند!
وحتا این جهنم را،
به فال ِ نیک می گیرند!
در اینجا من ندیدم
هیچکس را با هماهنگی
نماید زندگی هرگز.
همه از زندگی سیرند.
سراغ از مرگ می گیرند.
ولی وقتی
فراهم می شود،
اسباب ِ مردن،
در سقوط از کوه،
بیاویزند حتا خویش را
از بوته ی اسپند!
اگر گرگی به گله می زند
خود را کنند پنهان
میان ِ گله ی ِ گُسْــپنــد!
اگر در آب دارد غرق می گردد
به خاشاک ِ شناور هم
به دستش چنگ اندازد!
اگر دارد که جان خویش را
در یک تصادف می دهد از دست
در آن لحظه
تمام مال و اموال خودش را
می فروشد زود
به زیر قیمت آن روز...
به روی ِ عاشقی پا میگذارند!
بهشت خویش را وا میگذارند!
و مذبوحانه جان را، دوست می دارند!
در اینجا نام و نان را دوست می دارند!
بهشتی ها به هر قیمت که می باشد
برای ِ در قفس ماندن مهیّـاینــد.
در این اندیشه حیرانـم خدایا
چه ســرّی هست؟
نمی دانم خدایا!
همه از این قفس بیزار هستند!
همه درمانده و بیمار هستند!
همه خلخال ِ غم در پای دارند.
همه بُـغضی درون ِ نای دارند.
همه پاهایشان در کفش ِ تنگ است
و مونس هایشان، مُرفیـن و بنگ است!
برای ِ زندگی جان می سپارند
و می میرند ، بلکه زنده باشند!
در این دنیای ِ دون پاینــده باشند!
کسانی را
ولی من دیده ام
هرگز نمی میرند!
چنان با زندگی دمساز می باشند
که گویـــی با خدا
همراز می باشند
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |

